سلام بر عشق

یا مهدی (عج)ادرکنی

به راننده قطار گفتند حرکت نکن، بایست تا بچه ها به سمتت سنگ پرتاب نکنند ! ولی راننده قطارشیفته تصویر مقصد بود و درد سنگ ها را به جان خرید و حرکت کرد به مقصدی که انتظارش را میکشید رسید ! دیگر در مقصد شیشه شکسته به چشم نمی آمد ! شیشه که چه عرض کنم قطار هم دیگر به چشم نمیامد … مهم مقصد بود که رسیده بود…

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 13:11 توسط ستاره|


چه اصراری است؟

من که میدانم،تو هم که میدانی

می دانی با تلقین دوست داشتن نمی شود کسی را دوست داشت

ساده باش،مرد باش،و باورکن چیزی که...

در وجودن،نداری برای من!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 17:47 توسط ستاره|


بسیار خوب، حق با تو .... !
مـن بـــه تــــو نـمیـــام !
امـا تـــو بـه خـودت بیـا !

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 17:45 توسط ستاره|


کـاش مـی فـهـمیـدی
قـهـر میـکنم
تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری
و بـلـنـدتـر بـگـویی:
بـمان...
نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛
و آرام بـگویـى
هـر طور راحـتـى ..




نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 17:25 توسط ستاره|


من اما،...

از تو ممنونم

همین که هستی

وگاهی مرا به گریه میاندازی...

همین که  هستی

وگاهی به یادم میاوری

!..........که چقدر تنهایم..........!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 17:23 توسط ستاره|

چه صدایی....

اول صبح و بارون...یه بارون خوب پاییزی...

نمی خوام برم بیرون... فقط می خوام از توی همین اتاق بنفش به پنجره نگاه کنم....

به خودم می گم: نکنه خدا هم دلش می گیره یه وقتایی و اشک می ریزه؟

به این فکر خودم می خندم....

صدای خورد قطره های بارون به پنجره رو دوست دارم....

دونه دونه می خورن به پنجره و سُر می خورن رو شیشه ها....

هــــــــــوم...چه خوبه این صدا....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 23:50 توسط ستاره|

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد .


اس ام اس ماه محرم 91

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 23:46 توسط ستاره|

بازم پاییز با هوای بارونی و مَلسش از راه رسید...

بازم اون بارونهای خوب همیشگی...

یه دنیا لطافت و رحمت خدا....

دوست دارم آروم توی کوچه هایی که از برگهای پاییزیَن قدم بزنم...

یه آرامش خاص و تموم نشدنی...

نم نم ریز بارون...

دوست دارم یه کوچه باشه....بارون بیاد....بوی کاه گل هم باشه....

نفس بکشم و لذت ببرم....

بارون یعنی معجزه...

هیچ چی تو دنیا نباشه...

فقط یه کوچه ی بی انتها باشه و بارون....

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 23:40 توسط ستاره|

دفتر مهر در پایان است

نکند مهر تو با تقویم است

من از تقویم دلت با خبرم

همه ماهش مهر است

همه روزش احساس

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 22:28 توسط ستاره|

رفیق بی وفا را کمتر از دشمن نمیدانم

سرم قربان آن دشمن که بوی از وفا دارد

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 18:58 توسط ستاره|

زیبا ترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد

 

 با وفا ترین دوست به مرور زمان بی وفا شد


این پرپر شد ن از گل نیست از طبیعت است

 

 و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 18:52 توسط ستاره|

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد:کهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه هست و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاْ مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید؟

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 17:8 توسط ستاره|

نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها

فروغ فرخزاد

 

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 17:6 توسط ستاره|

 

بازم دوباره دلم گرفته

          دوباره شعرام بوي غم گرفته

                               كسي نفهميد غمم چي بوده

                                                     دليل يك عمر ماتمم چي بود

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 16:50 توسط ستاره|

ســـلامــ خـــدا جـــونــــ امشــب دلم یه حال و هوای تازه ای داره

میخوام بیشتر تلاش کنم بهت برســـم خـــدا کمکــــم کـــن بهـــت نــیاز دارم این روزا نمیخوام اینطــوری باشــم میخـــوام همـــونـــ  سـاده  پـــاک همـــون دختری کــه افتخـــارش قلبــ صــادقش بــود بــاشــم میخــوام  بشــم همونــی کـــهــ فقــط درد دلــهاش بـ ا خودت بــود بشــ ـم دلــ ـم بــرایــ اونـ ـ

 تنگ شده که همــه عــاشق سادگی و یــک رنگیــش مـــیِ شدن

خــــــدا بــذار بــاز لمست کنم حــــست کنـــم بـــذار همـــــون آدمـــ عــاشــق خـــــــودت بــاشــ

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 16:41 توسط ستاره|

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند . یا ... رسد آدمی به جایی که بجز خودش نبیند .

گاهی بر سر دوراهی های زندگی می مانیم که کدام را انتخاب کنیم :

خود را  یا  خدا را ؟

خدایا میدانم به من اختیار انتخاب داده ای؛

ولی کمک کن از خودم بگذرم تا بتوانم به تو برسم.

خدایا من در خودم مانده ام ...

ماندنی که سرانجامش به تباهی میرسد ...

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 16:37 توسط ستاره|

این روزا بر خلاف چهره شاد و خندانم خیلی خیلی خیلی دلم گرفته ...دستم رو آروم روی گونه هام میکشم...توی چشمام نگاه میکنم ...انگار خیلی حرف برا گفتن داره ...انگار خیلی دلش میخواد بگه حرف دلم رو ...اما سکوت میکنه...ســـــــــکــــــــــــــــــــــوت

پلک میزنم و پلک میزنم....بازم .... تا اشکهای نهفته ام آشکارا غم نهانم رو فریاد نزنن...

خدایا چرا خسته ام!!!

چـــــــــــرا پرچم سفید مرا نمیبینی؟؟؟

دستور بده شیپور بدمند تا رها شوم ... میبینی !!! من خستــــــــــــه ام....خستـــــــه

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 0:34 توسط ستاره|

میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت

میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید

میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید

روز دختر مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 11:40 توسط ستاره|

میخواهم ساده اعتراف کنم

 

میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم

 

دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را

 

در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم

 

ساده میگویم

 

گوش کن...!!!

 

...ع...ا...ش...ق...م...!

 

نگاه کن...!!!

 

آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست

نیازی به انکار نیست...!!!
 
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 19:32 توسط ستاره|

گلبرگ های نیلوفر
به هوای گل اقاقی نفس می کشند...
و من ...!!!
به هوای آمدنت
در کوچه پس کوچه های غریبی گام می زنم
شاید...
تو هم در آنجا به تماشا نشسته باشی ..!


 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 19:24 توسط ستاره|


آخرين مطالب
» حقیقت تلخ بهتر از دروغ شیرین!
» آخه چه اصراریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///
» بسیار خوب.........
» بفهم................
» از تو ممنونم.........
» بارون
» ماه محرم
»
» پایان مهر
»


قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت